سطح برانگیختگی (Arousal) یکی از ابعاد مهم عملکرد مغز است که با بیداری، آمادگی برای پاسخ، توجه و نحوه واکنش سیستم عصبی به محرکهای درونی و بیرونی ارتباط دارد. با این حال، در روانپزشکی فقط «بالا» یا «پایین» بودن برانگیختگی مهم نیست؛ پایداری، انعطافپذیری و نحوه تنظیم برانگیختگی در طول زمان نیز اهمیت دارد. به همین دلیل، دو بیمار با یک تشخیص روانپزشکی ممکن است پروفایلهای نوروفیزیولوژیک متفاوتی داشته باشند.
برای پزشک و متخصصی که از نوار مغزی (EEG) یا نقشه مغزی کمی (QEEG) استفاده میکند، بررسی برانگیختگی میتواند لایهای مکمل از اطلاعات درباره وضعیت عملکردی مغز فراهم کند. این یافتهها زمانی ارزش بیشتری دارند که همراه با شرح حال، علائم، وضعیت خواب، داروهای مصرفی و سایر نورومارکرهای تشخیصی در QEEG تفسیر شوند.
جمعبندی بالینی
برانگیختگی را نباید یک عدد ثابت یا یک نشانگر زیستی (Biomarker) تشخیصی مستقل در نظر گرفت. در تفسیر تخصصی، ترکیبی از سطح برانگیختگی، تنظیم برانگیختگی، پایداری، تغییرات زمانی و زمینه بالینی اهمیت دارد.
در علوم اعصاب، برانگیختگی به وضعیت فعالسازی مغز و بدن در ارتباط با بیداری و پاسخپذیری اشاره میکند. این وضعیت از خوابآلودگی و کاهش پاسخپذیری تا بیداری فعال و سطوح بالاتر آمادهباش تغییر میکند و میتواند بر توجه، پردازش اطلاعات، رفتار هدفمند و عملکرد شناختی اثر بگذارد.

برانگیختگی (Arousal) مفهوم گستردهتری درباره وضعیت فعالسازی سیستم عصبی است. هوشیاری پایدار (Vigilance) بیشتر به حفظ سطح بیداری و تغییر آن در طول زمان اشاره دارد و برانگیختگی خودکار (Autonomic Arousal) تغییرات سیستم عصبی خودمختار مانند ضربان قلب، تغییرپذیری ضربان قلب (HRV)، رسانایی الکتریکی پوست و تغییر قطر مردمک را دربرمیگیرد.
تنظیم برانگیختگی حاصل فعالیت یک ساختار منفرد نیست. شبکهای گسترده از ساقه مغز، تالاموس، هیپوتالاموس، پیشمغز قاعدهای (Basal Forebrain) و قشر مغز در ایجاد و حفظ بیداری و تنظیم تغییرات سطح برانگیختگی نقش دارند.
بخشهایی از ساختار مشبک ساقه مغز (Reticular Formation) و سیستمهای تعدیلکننده عصبی مرتبط با نورآدرنالین، سروتونین و استیلکولین در حفظ بیداری و تنظیم پاسخپذیری نقش دارند. این سیستمها از مسیرهای مختلف بر تالاموس، هیپوتالاموس، پیشمغز قاعدهای و قشر مغز اثر میگذارند.
تالاموس علاوه بر مشارکت در انتقال اطلاعات حسی، در تعاملات تالاموسی-قشری و تغییر وضعیتهای مغزی نیز نقش دارد. بنابراین بهتر است آن را صرفاً یک ایستگاه انتقال ساده در مسیر سیستم فعالساز مشبک صعودی در نظر نگیریم.
نورونهای اورکسین یا هیپوکرتین (Hypocretin) در هیپوتالاموس از اجزای مهم سیستم حفظ بیداری هستند و با سایر هستههای تنظیمکننده برانگیختگی تعامل دارند.
پیشمغز قاعدهای از طریق ورودیهای کولینرژیک (Cholinergic) و سایر مسیرها در فعالسازی قشر مغز نقش دارد. در نهایت، رفتار، توجه و پردازش شناختی حاصل تعامل شبکههای زیرقشری و قشری است.

نمای سادهشدهای از سیستم فعالساز مشبک صعودی (ARAS)
یکی از محدودیتهای نگاه ساده به برانگیختگی، تقسیم بیماران فقط به دو گروه «برانگیختگی بالا» و «برانگیختگی پایین» است. در عمل، نحوه تنظیم، پایداری و تغییر برانگیختگی نیز میتواند اهمیت بالینی داشته باشد.
در کمبرانگیختگی ممکن است کاهش هوشیاری پایدار، خوابآلودگی، کندشدن عملکرد شناختی یا کاهش پاسخپذیری مشاهده شود. در EEG نیز بسته به وضعیت ثبت، حرکت به سمت مراحل پایینتر هوشیاری میتواند با افزایش سهم فعالیتهای کندتر همراه باشد.
بیشبرانگیختگی میتواند با افزایش آمادهباش، دشواری در آرامسازی، گوشبهزنگی بیشازحد (Hypervigilance)، اختلال خواب یا برخی پاسخهای خودکار همراه باشد. با این حال، وجود اضطراب یا بیخوابی بهتنهایی یک الگوی اختصاصی در EEG ایجاد نمیکند.
در این حالت مسئله لزوماً «بیشتر بودن» برانگیختگی نیست؛ بلکه فرد در حالت استراحت مدت بیشتری در مراحل بالاتر هوشیاری باقی میماند و کاهش طبیعی هوشیاری با سرعت کمتری رخ میدهد. این الگو در برخی مطالعات اختلال افسردگی اساسی (MDD) بررسی شده است.
در برخی بیماران، مسئله اصلی میتواند ناتوانی سیستم در حفظ سطح متناسب با نیاز محیط باشد؛ یعنی جابهجایی یا تغییر نامتناسب میان وضعیتهای مختلف. این مفهوم بهویژه هنگام بررسی اختلال نقص توجه/بیشفعالی (ADHD) و اختلالات خلقی اهمیت دارد.
تشخیصهای روانپزشکی معمولاً مجموعههای ناهمگنی از بیماران را دربرمیگیرند. دو بیمار با تشخیص افسردگی اساسی ممکن است هر دو از خستگی شکایت داشته باشند، اما یکی خوابآلود و کمفعال باشد و دیگری همزمان بیخوابی، نشخوار فکری و تنش درونی داشته باشد. بنابراین ارزش بررسی برانگیختگی بیشتر در فنوتایپسازی (Phenotyping) و تکمیل تصویر بالینی است تا استفاده از آن بهعنوان یک نشانگر مستقل برای تشخیص یا انتخاب درمان.
افسردگی مثال مهمی برای نشان دادن تفاوت بین رفتار ظاهری و وضعیت نوروفیزیولوژیک است. کاهش انرژی، کندی روانیحرکتی، بیانگیزگی و خستگی ممکن است در نگاه اول با کمبرانگیختگی سازگار باشند؛ اما این الگو برای همه بیماران یکسان نیست.
در بخشی از بیماران مبتلا به اختلال افسردگی اساسی (MDD)، علائمی مانند بیخوابی، بیقراری، تنش، اضطراب و نشخوار فکری نیز دیده میشود. بنابراین افسردگی را نباید به مدل ساده «کمبرانگیختگی» کاهش داد.
در برخی مطالعات هوشیاری پایدار مبتنی بر EEG، بیماران مبتلا به افسردگی در حالت استراحت مدت بیشتری در مراحل بالاتر هوشیاری باقی ماندهاند و نسبت به افراد سالم دیرتر به مراحل پایینتر منتقل شدهاند. این یافته نشان میدهد کاهش انرژی رفتاری الزاماً به معنی پایین بودن برانگیختگی قشری نیست.
نکته مهم: خستگی و کاهش انرژی در بیمار افسرده الزاماً به معنی کمبرانگیختگی قشری (Low Cortical Arousal) نیست.

اگر هدف بررسی نورومارکرهای مرتبط با پاسخ درمان در افسردگی باشد، این دادهها باید در کنار سایر یافتههای EEG تفسیر شوند. برای مطالعه بیشتر میتوانید مقاله پیشبینی پاسخ به داروهای ضدافسردگی و تحریک مغناطیسی مغز (rTMS) در افسردگی با EEG را ببینید.
در بسیاری از بیماران مبتلا به اختلالات اضطرابی، گوشبهزنگی بیشازحد، تنش عضلانی، اختلال خواب، افزایش حساسیت نسبت به محرکها، تپش قلب یا دشواری در آرامسازی دیده میشود. این یافتهها میتوانند نشاندهنده جنبههایی از بیشبرانگیختگی بالینی یا خودکار باشند.
با این حال، بیشبرانگیختگی بالینی را نباید با یک الگوی اختصاصی EEG یکسان دانست. برای مثال، افزایش فعالیت سریع یا بتا بهتنهایی تشخیص اضطراب را اثبات نمیکند.
افزایش بتای پیشانی (High Frontal Beta) بهتنهایی به معنی تشخیص اضطراب نیست.
پیش از تفسیر فعالیت سریع باید عواملی مانند آلودگی عضلانی (EMG)، تنش عضلات پیشانی و فک، حرکت و شرایط ثبت بررسی شوند.
یکی از مدلهای تاریخی ADHD، فرضیه کمبرانگیختگی (Low Arousal Hypothesis) است. بر اساس این دیدگاه، بخشی از بیماران ممکن است در حفظ سطح مناسب فعالسازی برای انجام تکالیف یکنواخت یا کمتحریک مشکل داشته باشند.
افزایش نسبت تتا به بتا در بخشی از بیماران ADHD گزارش شده است، اما این یافته در تمام بیماران دیده نمیشود و ناهمگونی بالایی دارد. بنابراین ADHD یک الگوی واحد و جهانشمول در EEG ندارد.
نسبت تتا به بتا میتواند یک ویژگی مکمل در برخی زیرگروهها باشد، اما نباید بهعنوان معیار تشخیصی مستقل استفاده شود.
برخی الگوهایی که ظاهراً بهصورت افزایش تتا دیده میشوند ممکن است با تفاوت در فرکانس اوج آلفا (Alpha Peak Frequency) ارتباط داشته باشند.

در اختلال دوقطبی بهتر است برانگیختگی را یک متغیر وابسته به وضعیت (State-dependent) در نظر گرفت. در مانیا ممکن است کاهش نیاز به خواب، افزایش فعالیت هدفمند، تحریکپذیری و افزایش فعالیت رفتاری دیده شود؛ در حالی که در فاز افسردگی کاهش انرژی و کندی روانیحرکتی شایعتر است.
در حالتهای مختلط ممکن است بیمار خلق افسرده داشته باشد اما همزمان بیقراری، افکار سریع یا افزایش فعالسازی را تجربه کند. بنابراین تقسیمبندی ساده «بالا/پایین» برای اختلال دوقطبی کافی نیست.
در اختلال دوقطبی، چارچوب دقیقتر این است: اختلال تنظیم برانگیختگی و وابستگی آن به وضعیت بالینی.
بیشبرانگیختگی یکی از ابعاد مهم PTSD است و میتواند با گوشبهزنگی بیشازحد (Hypervigilance)، واکنش شدید به محرک ناگهانی، تحریکپذیری، مشکل خواب و احساس آمادهباش مزمن همراه باشد.
با این حال، همه بیماران دائماً در وضعیت بیشبرانگیختگی باقی نمیمانند. برخی ممکن است میان بیشبرانگیختگی و حالتهای گسستگی (Dissociation) یا کاهش پاسخپذیری جابهجا شوند.

در اسکیزوفرنی، پروفایل برانگیختگی میتواند بسته به مرحله بیماری و نوع علائم متفاوت باشد. در روانپریشی حاد ممکن است بیقراری، گوشبهزنگی، اختلال خواب و افزایش فعالیت رفتاری دیده شود. در مقابل، بیمارانی با علائم منفی برجسته ممکن است از نظر رفتاری بسیار کمفعال، کند و فاقد فعالیت خودبهخودی باشند.
کاهش فعالیت رفتاری بهتنهایی به معنی کمبرانگیختگی قشری نیست.
بیارادگی، عاطفه تخت و کنارهگیری اجتماعی را نباید بدون دادههای بیشتر مستقیماً به کاهش برانگیختگی فیزیولوژیک نسبت داد.
در اختلال وسواس فکری-عملی و اختلال طیف اوتیسم نمیتوان یک الگوی ثابت و مشترک از برانگیختگی را به همه بیماران نسبت داد. در هر دو گروه، ناهمگونی بالینی و نوروفیزیولوژیک اهمیت زیادی دارد؛ بنابراین بهتر است یافتههای مربوط به برانگیختگی بهعنوان بخشی از پروفایل فردی بیمار و در کنار سایر اطلاعات بالینی تفسیر شوند.
در OCD ممکن است اضطراب، تنش درونی یا درگیری شناختی بالا ناشی از وسواسها وجود داشته باشد؛ با این حال شواهد از یک الگوی برانگیختگی واحد در تمام بیماران حمایت نمیکنند.
در ASD تفاوت فردی زیاد است و بیشواکنشی یا کمواکنشی به محرکهای حسی، مشکلات تنظیم خواب و بیداری و تفاوت در پاسخهای خودکار ممکن است در زیرگروههای مختلف مشاهده شود.

جدول زیر فقط برای جهتدهی بالینی است و نباید بهعنوان معیار تشخیصی استفاده شود.
| اختلال | الگوی قابل مشاهده در برخی بیماران | الگوی جایگزین مهم | نکته تفسیری |
|---|---|---|---|
| افسردگی اساسی (MDD) | خستگی و کاهش فعالسازی رفتاری | بیشبرانگیختگی یا هوشیاری بیشازحد پایدار | ظاهر کمانرژی الزاماً به معنی کمبرانگیختگی قشری نیست. |
| اختلالات اضطرابی | بیشبرانگیختگی و فعالشدن سیستم خودکار | خستگی ثانویه به اضطراب مزمن | فعالیت سریع در EEG اختصاصی اضطراب نیست. |
| اختلال نقص توجه/بیشفعالی (ADHD) | مشکل در حفظ سطح مناسب فعالسازی | نسبت تتا/بتای بالا، APF کند یا EEG طبیعی | نسبت تتا/بتا معیار تشخیصی مستقل نیست. |
| اختلال دوقطبی | افزایش فعالسازی در مانیا | کاهش فعالسازی در افسردگی یا حالت مختلط | الگو وابسته به وضعیت و پویاست. |
| PTSD | گوشبهزنگی و بیشبرانگیختگی | گسستگی و کاهش پاسخپذیری | امکان جابهجایی میان دو وضعیت وجود دارد. |
| اسکیزوفرنی | بیشبرانگیختگی در برخی حالتهای حاد | کاهش فعالیت رفتاری در علائم منفی | برانگیختگی رفتاری و فیزیولوژیک یکسان نیستند. |
| OCD | تنش درونی در برخی بیماران | پروفایلهای ناهمگون | نشانگر واحد و اختصاصی وجود ندارد. |
| ASD | برانگیختگی متغیر یا تنظیمنشده | بیشواکنشی یا کمواکنشی | ناهمگونی بالاست. |
هیچ ابزار واحدی تمام ابعاد برانگیختگی را اندازهگیری نمیکند. ارزیابی مناسب معمولاً از ترکیب چند سطح اطلاعات تشکیل میشود:
جزئیات روشهای اندازهگیری، هوشیاری مبتنی بر EEG و الگوریتم ویگال (VIGALL) در مقاله مستقل ارزیابی سطح برانگیختگی؛ ابزارها و نقش EEG بررسی شده است.
مزیت اصلی EEG برای مطالعه برانگیختگی، وضوح زمانی بالای آن است. بنابراین علاوه بر ویژگیهای ایستا میتوان بررسی کرد که وضعیت هوشیاری بیمار در طول ثبت چگونه تغییر میکند.
ویژگیهای ایستا، وضعیت EEG را در یک بازه مشخص خلاصه میکنند و میتوانند درباره توزیع توان فرکانسی و برخی شاخصهای زمینهای اطلاعات بدهند. با این حال، هیچکدام از این شاخصها بهتنهایی معادل «سطح برانگیختگی» نیستند و باید در کنار شرایط ثبت و تغییرات زمانی تفسیر شوند.
در تحلیل پویا، سؤال فقط این نیست که در یک لحظه چه مقدار آلفا یا بتا وجود دارد؛ بلکه بررسی میشود بیمار در طول حالت استراحت چگونه میان مراحل مختلف هوشیاری جابهجا میشود. الگوریتم ویگال (VIGALL) برای مطالعه همین تغییرات زمانی توسعه یافته است.
تفسیر برانگیختگی زمانی قابل اتکاتر است که عوامل مؤثر بر وضعیت مغز و کیفیت ثبت بهطور شفاف مستند شوند. بسیاری از این عوامل میتوانند بدون اینکه نشاندهنده یک ویژگی پایدار بیمار باشند، الگوی EEG را تغییر دهند؛ به همین دلیل کنترل یا ثبت آنها بخش ضروری تفسیر تخصصی است.
ارزیابی برانگیختگی میتواند در کنار سایر دادهها به پزشک کمک کند بررسی کند که آیا هوشیاری در طول ثبت پایدار است یا افت میکند، آیا یافتههای EEG با وضعیت رفتاری بیمار همراستا هستند، آیا میان وضعیت رفتاری و نوروفیزیولوژیک تفاوت وجود دارد و آیا این الگو در پیگیریهای بعدی تغییر کرده است.
این دادهها میتوانند بخشی از پشتیبانی از تصمیمگیری بالینی (Clinical Decision Support) باشند و در کنار ویژگیهای غیرخطی (Nonlinear) در QEEG و سایر نورومارکرها بررسی شوند.
برای جلوگیری از تفسیر بیشازحد، باید مرز کاربرد پروفایل برانگیختگی مشخص باشد. این پروفایل میتواند یک لایه اطلاعات نوروفیزیولوژیک به ارزیابی بیمار اضافه کند، اما از آن نمیتوان بهتنهایی نتیجه تشخیصی یا درمانی قطعی استخراج کرد.
برای بررسی تخصصیتر پیشبینی پاسخ درمان و نقش نورومارکرهای EEG در انتخاب درمان، مقاله نورومارکرهای EEG در انتخاب داروهای روانپزشکی و پیشبینی پاسخ درمان را مطالعه کنید.
مطالب مرتبط
پرسشهای زیر به نکاتی میپردازند که در بدنه اصلی مقاله بهصورت مستقیم و کامل بررسی نشدهاند، اما برای استفاده بالینی صحیح از مفهوم برانگیختگی و تفسیر EEG اهمیت زیادی دارند.
در چنین شرایطی نباید یکی از دو منبع اطلاعات را بهصورت خودکار «درست» و دیگری را «غلط» در نظر گرفت. ابتدا باید کیفیت ثبت، خوابآلودگی حین EEG، داروهای مصرفی، کافئین و نیکوتین، آرتیفکتهای عضلانی و چشمی، زمان ثبت و وضعیت روانی بیمار در همان روز بررسی شود. سپس یافته EEG در کنار شرح حال، معاینه، علائم و سیر بیماری تفسیر میشود. اگر اختلاف همچنان معنیدار باشد، تکرار ثبت در شرایط استانداردتر یا بررسی شاخصهای دیگر میتواند ارزشمند باشد. تشخیص بالینی بر پایه مجموعه شواهد انجام میشود و QEEG نقش مکمل دارد، نه داور نهایی.
خیر. بسیاری از اختلالات روانپزشکی یک نشانگر واحد و الزامی در EEG ندارند و ممکن است بیمار در زمان ثبت، پروفایل برانگیختگی در محدوده طبیعی نشان دهد. طبیعی بودن این بخش از گزارش فقط به این معنی است که در شرایط همان ثبت، انحراف واضحی در شاخصهای مورد استفاده برای برانگیختگی مشاهده نشده است. این نتیجه نه افسردگی، نه اضطراب، نه ADHD و نه سایر اختلالات را رد نمیکند و باید در کنار سایر یافتههای بالینی و نوروفیزیولوژیک خوانده شود.
قطع خودسرانه دارو برای انجام EEG توصیه نمیشود. بعضی داروها میتوانند ریتمهای EEG، خوابآلودگی، فعالیتهای سریع یا کند و سطح هوشیاری را تغییر دهند، اما همین وضعیت دارویی ممکن است بخشی از شرایط واقعی بیمار باشد. بسته به هدف ارزیابی، پزشک ممکن است تصمیم بگیرد ثبت در شرایط مصرف معمول دارو انجام شود و نام، دوز و زمان آخرین مصرف دقیقاً ثبت شود. هرگونه تغییر یا قطع دارو فقط باید با تصمیم پزشک معالج و بر اساس ملاحظات ایمنی و هدف بالینی انجام شود.
این دو اصطلاح به یک مفهوم اشاره نمیکنند. برانگیختگی قشری بیشتر به وضعیت کلی فعالسازی، بیداری و تنظیم هوشیاری مربوط است و میتواند با الگوهای EEG در طول زمان بررسی شود. تحریکپذیری قشری به میزان پاسخپذیری مدارهای عصبی در برابر یک ورودی یا تحریک مشخص اشاره دارد و معمولاً با روشهایی مانند تحریک مغناطیسی فراجمجمهای (TMS)، پتانسیلهای برانگیخته یا پارادایمهای فیزیولوژیک دیگر سنجیده میشود. بنابراین نمیتوان از «برانگیختگی بالا» مستقیماً نتیجه گرفت که «تحریکپذیری قشری» نیز بالا است.
معمولاً نه. یک ثبت EEG تصویری از وضعیت بیمار در یک زمان و شرایط مشخص ارائه میدهد. کمخوابی، استرس همان روز، دارو، زمان ثبت، مصرف محرکها و حتی میزان خوابآلودگی در طول آزمایش میتوانند نتیجه را تغییر دهند. اگر هدف، نتیجهگیری درباره یک ویژگی نسبتاً پایدار باشد، استانداردسازی شرایط ثبت و در برخی موارد مقایسه ثبتهای تکراری ارزش بیشتری دارد. هرچه نتیجه به یک تصمیم مهم بالینی نزدیکتر باشد، اتکا به یک Snapshot منفرد باید محتاطانهتر باشد.
پاسخ به هدف ثبت بستگی دارد. در تحلیلهای هنجاری که قرار است EEG بیداری آرام با دیتابیس مقایسه شود، خوابآلودگی کنترلنشده میتواند نتیجه را منحرف کند و بخشهای مربوط باید مشخص، علامتگذاری یا طبق پروتکل از تحلیل کنار گذاشته شوند. اما در ارزیابی پویای هوشیاری، سرعت و نحوه حرکت بیمار از بیداری به مراحل پایینتر هوشیاری میتواند خودِ داده مورد مطالعه باشد. نکته کلیدی این است که تغییر واقعی هوشیاری از آرتیفکت و خطای ثبت تفکیک شود و هدف تحلیل از ابتدا مشخص باشد.
سطح برانگیختگی در اختلالات روانپزشکی یک متغیر فراتشخیصی (Transdiagnostic) و پویاست و نمیتوان آن را به تقسیمبندی ساده «بیشبرانگیختگی در اضطراب» و «کمبرانگیختگی در افسردگی» محدود کرد.
در بسیاری از بیماران، آنچه اهمیت بیشتری دارد نحوه تنظیم، پایداری و تغییر برانگیختگی در طول زمان و تفاوت میان وضعیت رفتاری، خودکار و قشری است. EEG و QEEG میتوانند اطلاعات مکمل ارزشمندی درباره این بعد از عملکرد مغز فراهم کنند، بهخصوص زمانی که ویژگیهای ایستا در کنار هوشیاری پویای EEG و سایر نورومارکرها بررسی شوند.
اگر EEG بیمار را ثبت کردهاید اما برای تحلیل نورومارکرها، بررسی پروفایل برانگیختگی و تفسیر یافتهها در زمینه بالینی به گزارش تخصصی نیاز دارید، خدمات تفسیر QEEGhome میتواند این دادهها را در قالب یک گزارش ساختاریافته برای بررسی بالینی ارائه کند.
هدف گزارش، افزودن دادههای نوروفیزیولوژیک به تصمیمگیری بالینی است؛ نه جایگزینی تشخیص یا قضاوت پزشک.
منابع زیر برای پشتیبانی از مفاهیم اصلی مقاله، بهویژه تنظیم هوشیاری، الگوهای EEG در افسردگی، نسبت تتا به بتا در ADHD و محدودیتهای فنی ثبت EEG انتخاب شدهاند.